تبليغاتX
انسانم آرزوست...
دل نوشته ها
 به دنیا عاشقانه لبخند بزن
 پاییز هم باتمام کسالتها و دلتنگی هاش به نیمه رسید . گاهی خیال میکنم  دلتنگی های این روزها پایانی ندارند .

برای رهایی از این دلتنگی  چند راه به ذهن میرسه. اولین راه اینه که مثل بچه مثبت بشینی واسه ارشد درس بخونی و هنوز یه مهندس درست درمون نشدی پله های ترقی به سمت ارشدو طی کنی!

راه حل دوم بیرون رفتن با گروه دوستانه که اگه مثل من دوست صمیمیت معلم باشه و تو هر هفته فقط چند ساعت ببینیش به یک موجود سرخورده دپسرده دل از عالم دنیابه عام معنا نبرده! تبدیل خواهی شد.

اما راه حل بعد پیاده روی های طولانی مدت زیر بارونه آی حال میده به خصوص وقتی با یه بستنی با رویاپیاده روی کنی . آرامشی که تو نگاهش هست آرومت میکنه دوستان خوب سرمایه زندگی هر آدمی هستن.

پیاده روی بدون چتر زیر بارون شدید و خوردن بستنی یخ یعنی انقلاب انسان بر علیه زمستان!!

دیشب کارت پایان خدمت محمدرضا اومد و اونم به فراری های خدمت شریف سربازی پیوست به قول یکی از آشنایان فرصت مرد شدن رو از دست داد.!!! ولی ما رو برای شام به رستوران دعوت کرد جاتون خالی کلی خندیدیم.

و اما..........

مهم نیست زندگی از تو چقدر جدی بودن رو طلب کنه اما تو گاهی نیاز داری با کسی به تمام آنچه که تورا  به این جدیت دعوت میکند بخندی ! مبارز راه روشنایی هرگز لبخند را فراموش نخواهد کرد.

                                     قسمتی از  کتاب یادداشتهای یک دیوانه - اثر همون دیوانه!

|+| نوشته شده توسط تیر ماهی ها در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 خاطره پشت خاطره!!!
سلااااااااااااااااام

سایه:

از اونجایی که ما اصولاً آدمای دقیقی هستیم هنوز یه هفته از ترم نگذشته تمامی امور دانشکده را زیر و رو نموده و عملیات انسان دوستانه و شرارت بارمان را آغاز نمودیم خدا آخر عاقبتمان را بخیر کند، ترم قبل که تو اکثر کلاس ها از هم جدا بودیم چنان شد، چه برسد به این ترم که ...

سکوت:

این ترم خوشبختانه یا ... من زیاد تو دانشکده نیستم و از این گروه دوستانه تا حد زیادی دور شدم و حسابی مشغول سر و کله زدن با بچه هایی شدم که با نگاه به اونا یاد دوستای خودم و کارامون تو کلاس ها می افتم.

سایه:

ما هم گوشمون مفته از روزهای دوشنبه تا پنج شنبه مجبور به گوش دادن به خاطرات بسیار دلچسب این دوست گرامیمان میشویم،چه کنیم خراب رفیقیم دیگه!!

سکوت:

دوستای طفلکم این روزایی که من نیستم همش مشغول راضی کردن اساتید گرامی هستند تا غیبت های همیشگی من رو در روزهای اول هفته جبران کنند،و با تمام تلاش هاشون هنوز یه سری از اساتید همکاری نمی کنند و من موندم این ترم با چه نمره هایی می خوام پاس بشم .

سایه:

این ترم از اول صبح تا شامگاه میخندیم و به قول مینا سعی میکنیم مدیریت زمان داشته باشیم اما ای دل غافل زهی خیال باطل، ابتدای خنده هایمان در کلاس یکی از اساتید محترم بود که ایشان همچون ناصر خسرو خدا بیامرز در عرض یک ساعت شش خاطره تعریف می کند خاطره پشت خاطره، خب البته باید بگوییم که ما ایشان را بسیار دوست میداریم و از باسوادترین اساتید دانشگاه ما هستند که اگر چه اولین ترمی است که در این دانشگاه نزول اجلال نموده اند اما بسیار بر مغز پر شعور ما تاثیر گذارده اند.

سکوت:

من که روزهای اول نبودم ولی بچه ها تمام تلاششون رو کردند که تو تموم درس ها گروه ۵ نفری تشکیل بدند و الان تو همه ی درس ها هممون برای جلوگیری از اختلافات ترم گذشته هم گروهیم و دیگه کسی نمی تونه گروهمون رو به جون هم بندازه.!!

نیچه می گوید:

اگر تمام بت های دنیا را بشکنی کاری نکرده ای قهرمان من تو زمانی پیروزی که بت درون خود را شکسته باشی.

|+| نوشته شده توسط تیر ماهی ها در سه شنبه چهاردهم مهر 1388  |
 دن کیشوتیویسم

ترسیدید؟جا خوردید؟

نترسید بابا این بیماری  اصلاً ربطی به انفولانزای خوکی، آنفولانزای مرغی و جنون گاوی نداره بلکه مرضی کاملاً انسانیست.

دن کیشوت رو که همه میشناسید !!! مبارز معروف اثر سروانتس که از اونجایی که خودشو قبول داشت همه چیز رو برعکس میدید (البته از دید عوام) و دن کیشوتیویسم هم رویکردیست در معماری که معمارانی مثل آیزنمن و گهری با سبک دیکانستراکشن تقریباً تونستند بهش برسند.

نیچه هم که معرف حضور همه هست فیلسوف معروف که در مورد نحوه ی بوجود اومدن انسان و جهان گرفته تا نحوه ی تهیه ی آبگوشت بز باش نظر داده!!

راستش همش از دو جلد کتاب که عوام بهش میگن هدیه تولد تقدیمی از جانب زهرا شروع شد اسم کتاب محض خالی نبودن عریضه "بوطیقای معماری" بود.

به جرات میتونم بگم یکی از بهترین کتابهایی که خوندم یه کتاب فلسفی ،هنری که آدمو نه به معماری که به خودش بسیار علاقمند میکنه .خلاصه اینجانب با خوندن کتاب با کلی اسمها و نظرات عجیب روبرو شدم که تصمیم گرفتم همشونو بفهمم.

اول زندگی چیست؟ اثر نیچه

دوم غریبه ای بر لب رودخانه اثر توئیچیل (جوگیر نشینا کتاب فلسفیه)

سوم پندار اثر ریچارد باخ

و ......

در نهایت به این نتیجه رسیدم که فلسفه هم علم باحالیه ها الانم دارم دنبال درد جاودانگی میگردم اثر دون میگوئل د اونامونو .

بعد اومدم سراغ ادبیات و از اونجایی که من ارادت خاصی به جناب حافظ دارم از ادبیات کهن شروع کردم.کتابهایی مثل اشعار مولانا ، حافظ جان .

و از شعرای معاصر اخوان ثالث ، مشیری ، شاملو ، سپهری و ..

خلاصه کلی کتاب خوندم بعد گفتم یه ذره بخندم رفتم سراغ یه کتاب عشقولانه کشککی که اولاش کاملاً خنده دار بود از یه کتاب ۱۰۷ صفحه ای ۱۰۵ صفحه اش عشقولانه بازی بود  اما از اونجایی که خر ما از کرگی دم نداشت دقیقا در صفحه ی ۱۰۷ دو قهرمان عاشق داستان جان به جان آفرین تسلیم کردند و در ابدیت بهم پیوستند، حال منم گرفتند.

سرتون رو درد نیارم اخرش یه کتاب خوندم اثر انیشتین که کلی موجوداتی مثل منو که شبانه روز درحال فکر کردن هستند رو مسخره کرده بود.تازه فهمیدم این زمانه ی غدار ما را فریفته و به بیماری دچار شده ایم.

انیشتین میگه :

فلسفه ای وجود ندارد زندگی ساده تر از اون چیزیه که ما تصور میکنیم خدا مشکلات رو حل نمی کنه بلکه به شکل عملی از اونا انتگرال میگیره پس زمانی که فکر میکنیم مشکلی واسمون قابل حله به خاطر اینه که خدا اون معادله رو داره حل میکنه.

در ثانی ایشون میفرمایند کار ما جهان شناسی ، انسان شناسی و غیره نیست بلکه ما باید خداگونه ، انسان وار و در بطن مرگ و زندگی باشیم و باز به قول سهراب :

                                    کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم. 

|+| نوشته شده توسط تیر ماهی ها در شنبه چهارم مهر 1388  |
 سلام زندگی،خداحافظ آرامش
سایه:

بالاخره بعد از کلی اس ام اس بازی ما دوتا نابغه بهم رسیدیم.

دیروز انتخاب واحد داشتیم، ای بابا علم پیشرفت میکنه ابزار آلات بروز میشن دیگه به جایی میرسه که دو تا شرور مثل ما وبلاگ میزنند،حالا با این تفاسیر تصور کنید که ما دانشجویان معماری کشور ایران دستی انتخاب واحد کردیم!!

سکوت:

اینم یکی دیگه از مزیت های دانشگاه پیشرفته ی ماست،همه ی رشته ها کارشون با اینترنت بود و به قول الهام مای طفلکی با دست.

احتمالاً ترم بعد کادر های برگه های انتخاب واحد رو هم خودمون طراحی کنیم.

ایضاً به قول الهام یه ملت رو گذاشتند دستگاه (نمی دونم همدانی ها این اصطلاحات رو از کدوم فرهنگ لغتی استخراج کردند.)

سایه:

تازه این که گفتم خوب بود اصیل ترا میگن "گذاشتنمون تلنگه"(شایدم میگن ترنگه)

لطفاً درست بخونید

همین الان یکی دیگه هم به جمع مون اضافه شد ، با عصبانیت تمام.(مهری)

مهری:

ماشا الله اگه تو اداره ها ناز کنی کارت ۲ دقیقه با کلی احترام راه میفته،ولی اگه جدی باشی مثل من بدبخت ۲ ماه باید بدویی تمام کارات رو هم باید خودت انجام بدی کلی هم چوب لای چرخت میزارن،اه ه ه

سکوت:

ای بابا روزگاره غریبی ست نازنین .

سایه:

نمی زارن یه خورده شوخی بکنیم تا میای یه ذره بزنی توی شادی یکی میاد از غم زمونه ، شعر عاشقونه و حرفای بی بهونه و.. میگه حالتو میگیره.

مهری:

بابا شاعر،خب دا نمه؟

سکوت:

رو دیوار کافی نته نوشته : خیلی نامردی اگه زنگ نزنی

   ......۰۹۱۸۹۰۹۴۸۱

حالا شما وبلاگ خوانندگان جان برای شادی روحش شماره ی آخر رو پیدا کنید و زنگ بزنید راستی اسمشم امیره.

سایه:

نه ه ه ه  دیگه حرفم نمیاد نه به اون مطالب ادبی که من گذاشته بودم نه به این چرندیات و خزئبلات الان

مهری:

امیر را شاد کنید تا شاد شوید

سایه:

بنیاد امور بیماریهای خاص ،شماره حساب ۳۴۳۴ بانک ملی ایران شعبه امیر، هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هست!!

سکوت:

عجب اشتباهی کردما<دیگه ول کن نیستند

تا یه روزه دیگه و یه برنامه دیگه خدا نگهدار.

 

|+| نوشته شده توسط تیر ماهی ها در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388  |
 به یاد مارکوپولو
سه شنبه: امروز تو بجنوردیم فردا باید مشهد باشیم دل تودلم نیست . حسم مثل گریه است  مثل هر چیزی شبیه دلتنگی ولی برای کی و چی نمیدونم گنگ و بی فریاد.

وسط راه این آشنای غریبه همسفر ما نظرش عوض میشه و مقصدش و عوض می کنه بدون مشورت و برنامه ریزی .این آدم سمبل اعتراض و خودخواهیه . خدا هیج انسانی را با چنین آدمایی همسفر نکنه . به اصرار مامان و بابا سعی در تحملش دارم . دارم از دستش به مرز جنون میرسم دارم لبریز میشم ای خدا صبر صبر صبر.....

یهو حافظ به ذهنم میاد : در مسیرکعبه خواهی زد قدم     سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

و دوباره حافظ :من اگر شکسته بالم به فدای چشم مستت    جور از حبیب خوشتر کز مدعی مدارا

دلم برای جدم ( یکی از حضرات انسان ) خیلی تنگه.

پنجشنبه:

با غوغای پدر محترم راهی مشهد شدیم بعد از ظهر پنجشبه است داریم به سمت حرم حرکت میکنیم

چشمم به دنبال حرم بلوارا و خیابونارو میشماره: بلوار معلم، میدان معلم، میدان استقلال، میدان فردوسی،....

سکوت تو تاکسی حکمفرماست بابا جلو نشسته و با همون سوال همیشگی سعی در شکستن سکوت داره: - عجب هوا گرم شده؟راننده با لهجه شیرینش میپرسه؟ - بچه کجایی؟ بابا میگه همدان.

 راننده از کرم امام رضا میگه. زیاد به حرفاشون گوش نمیدم ذهنم خیلی مشغوله. کمی خجالت میکشم ،صدایی تو ذهنم فریاد میزنه: تو یه زائری برو بدتر از تو هم بوده... به حرم نزدیک میشم اشک تو چشام حلقه زده،جد مهربانم سلام، الهامم، الهام سایه ، سایه الهام ، الهام تنها( بدون نقاب بدون سایه)

وارد صحن میشم صدای اذان موذن زاده اردبیلی ، عجب نفسی داره. مثل تمام زمینی ها محو رواقها میشم زمین و دنیاچشمامو بسته، اشکام خشک شدن ، دوباره غوغا دوباره حافظ:

 در اندرون من خسته دل ندانم کیست        که من خموشم و او در فغان در غوغاست.

تو حرم میشینم چرا دیگه اشکام نمیا د درونم فریاد میزنه : اظهار نیاز پیش انسانهای بزرگ لیاقت میخواد که تو نداری!دلم شکست اشکام مثل ابر بهار جاری شد دیگه نمیدونستم چی میخوام بگم زبانم در دهان باز بسته بود.

خانمی پشت سرم حرفای منو میزنه: آقا دیگه کم اوردم، خسته شدم ،خیلی تنهام، کمکم کن، دستمو برنگردون اگرچه من لیاقتشو ندارم اما تو لایق بخشش فراوانی، شاها نظری به گدا انداز....

غلغله ایه اینجا از دور به جدم سلام میکنم از دور دستامو به ضریح گره میزنم تو خیالم به پنجره فولاد میرسم ، چقدر قلبم به خدا نزدیکه امشب.

احساس میکنم ذهن سکوت با منه ذهنشو با اشکام تقدیم شما میکنم .

از حرم بیرون میام دیگه نزدیک صبحه موسیقی زیبای نقاره ها و من و جدم و گریه و سحرو...

برای امروز خداحافظ آقای سبز، آقای آبی ، خداحافظ انسان عزیز ، خداحافظ امام علی ابن موسی الرضا موسوی.

تو تاکسی ساکتم از رادیوصدایی آرام با طمانیینه تو گوش جانم می پیچه:

این خانه را بگذار و بگذر        با من بیا تا کعبه دل

باور نکن تنهاییت را             من با تو ام منزل به منزل

 

|+| نوشته شده توسط تیر ماهی ها در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 یک سفارش
امروز غروب که با الهام(سایه) تلفنی صحبت میکردم بهم سفارش کرد که بیام و یه پست جدید بزارم.

من که خودم حرفی برای گفتن نداشتم گفتم چی بگم گفت برو بنویس :

حضرت باران ، حضرت انسان تولدت مبارک

راستش الهام چند روزی که رفته سفر ،دلم حسابی براش تنگ شده .اینقدر که بهم اس ام اس میدیم دیگه صدای همه در اومده (مخصوصاً فرشته خواهرم).

حسابی دلم برای بچه های دانشگاه تنگ شده برای گروه ۵ نفری مون برای روزهایی که همه با هم بسیج شده بودیم تا پروژه ها رو تحویل بدیم.

از وقتی اومدم خونه هیچ جا نرفتم تنها یه بار برای یه ساعتی رفتم خونه پسر دایی و برگشتم. دیروز فرشته میگفت نکنه افسردگی گرفتی ،مامانم که همش میگه چرا یه گوشه کز میکنی کتاب میگیری دستت، نمی دونم با اینهمه نصیحتی که به سمتم روانه میشه چیکار کنم.

به قول ناصر که میگه تو شب و روزت بهم ریخته شبا بیداری و روزها خواب.

تو این ۲ روزه که جزوه هامو تموم کردم قبل از اینکه برم کتابها رو شروع کنم، به ناصر گفتم از کتابخونه واسم رمان بیاره اونم ۳ تا آورد که همشو ۲ روزه خوندم آخریش رو هم که ۱ ساعت پیش تموم کردم ،کتابهای چندان خوبی نبودند ولی بازم کاچی به از هیچی .(نویسنده ی دوتاش سهیلا بامیان بود و اون یکی یادم نیست)

شاید فردا برم همدان ،دلم برای خونه ام تنگ شده می خوام چندتا از کتابهامو با خودم بیارم شاید وقتهای بعد از سحری ماه رمضون بیدار موندم وکمی خوندم.

|+| نوشته شده توسط تیر ماهی ها در شنبه هفدهم مرداد 1388  |
 رهایی از دو راهی
تو این روزها فقط کارم شده میزبانی از خانوادهای برادرام و خواهرم که مثل هر تعطیلات دیگه ای مهمون خونه مون هستند. (نمی دونم چرا همیشه مرغ همسایه غازه .نمونه اش خود ما ، ماهایی که تو یه شهر کوچیک تر زندگی میکنیم دوست داریم یه جای بزرگتر و با امکانات بهتر و بر عکس. برادر ، خواهرای من که با هر ۲ روز تعطیلاتی که براشون پیش میاد کوله بارشون رو جمع میکنند و عازم اینجا میشند.البته به قول خودشون که به ما میگند: هیچ جای دنیا مثل سرزمین مادری آدم نمی شه).

در حین میزبانی حسابی با سه تا نوه هامون مشغولم مبینای ۷ ساله، صبا ی ۶ ساله و تیام ۲ ساله.

مثل همیشه بر خلاف خواهرم که همیشه در حال جنگ باهاشونه من شبیه این مربی مهدکودک باهاشون سر و کله می زنم .البته قبلا صبور تر بودم ولی هر چی بزرگتر میشن کنار اومدن باهاشون سخت تر میشه.

هر کدوم خصوصیات خاص خودشون رو دارند مبینا یه دختر احساساتی (نقاش و شاعر کوچولوی خونه) صبا دخترک نازنازی و مامانی و در عین حال مهربون و زبون دراز و ته تغاریمون تیام کوچولو که بر خلاف اون دوتا شیطون ، آروم و ساکته.(البته به قول داداشم که میگه : این دوتا الگو نداشتند این طوری شدند وای به حال این یکی که الگو هم داره.)

خلاصه تنها ساعاتی که می تونم درس بخونم ۳ ساعتی از ساعات بعد از ظهر و ۴ ساعت کامل از شب .به من میگن زود شروع کردی و احتمال فراموشی هست ولی خودم دلهره دارم و نمی دونم واقعا میرسم در طول ترم بخونم  یا نه.

و بالاخره تونستم تصمیم نهاییم رو بگیرم ولی بر خلاف همیشه این احساسم بود که حاکم و داور شد و بالاخره تونست پیروز بشه.

تونستم خودم رو آزاد کنم و بدون اینکه دیگه هیچ دق دقه ای داشته باشم ، فکرم رو رو ارشد متمرکز کنم .

میخوام برم یه مسافرت کوچولو شاید بتونم تمرکز از دست رفته ام رو  دوباره بدست بیارم.

دعای مرداد ماه:

در خدا ، با خدا و برای خدا زندگی کن ، تا هرگز دچار لغزش نشوی.

 

 

|+| نوشته شده توسط تیر ماهی ها در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388  |
 گاهی به آسمان نگاه کن! و اما من (سکوت یا حرفی ....)
روزهای گرم تبدار تابستان هم یکی پس از دیگری میاد و میره.

این روزها زیادی فلسفی شدم. شب و روز به تو فکر میکنم تویی که مامان تو بچگی میگفت تو آسمونایی!

دیروز یه هواپیمای دیگه هم سقوط کرد وباز کسی حرفی برای گفتن نداشت من باز به آسمان به سمت تو که در همه جایی نگاه گردم! خدایشان بیامرزاد.

دارم تصمیمای بزرگ میگیرم کمکم کن نمیخوام اشتباه برم به قلبم بیا راهنماییم کن.

این روزها روزهای خواب و کتابو کبابن! یعنی بیکاری مطلق

دلم واسه سکوت تنگ شده! این روزا مامان و بابا سعی در قانون مند کردنم دارن البته اگر بتونن روح سرکش شهر آشوب منو سر جاش بنشونن! عمرا بتونن!

امروز رفته بودم تسویه یه بار دیگه خاطرات دو سال واسم زنده شد. در طول مسیر با محمد رضا دست به یکی کردیم و هرچی آهنگ راک بود با صدای بلند گوش کردیم. بابا هم فقط واسه برگشتمون خط و نشون کشید طفلک!

به نظر من اگر برای کارهای اداری به جایی میرید هیچوقت یه پدر منظم و دقیق و با خودتون نبرید چون بیچارتون میکنه!

برگشتنی بابا حالی ازمون گرفت که نگو یه سی دی قدیمی که فقط به درد خوابیدن میخورد رو به ما تحمیل کرد من که خوابیدم بیچاره محمدرضا تا همدان ساکت و مودب رانندگی کرد. کمی هم سر به سر بابا گذاشیم که با مانع نصیحت تصادف کردیم.

و اما من(سکوت)

این روزها حسابی درگیرم، در گیر خانواده،درس و ....

دارم روی یکی از مهمترین تصمیم های زندگیم فکر میکنم کمتر از یک هفته وقت دارم و از خدا میخوام که کمکم کنه بتونم عاقلانه و بدون درگیر کردن احساساتم به نتیجه برسم .شاید این تصمیمم در واقع مهمترین تصمیم هر کس تو زندگیش باشه ،حالا اینکه واقعا چه آینده ای پیش روی ما آدماست خدا داند و بس.

نمیدونم همه تو این مرحله از زندگیشون چه جوری برخورد میکنند ؟و چطور با مسائل کنار میان؟

و اینکه این تصمیم من خیلی زوده و یا اینکه به موقع است خودم هم نمی دونم!!

 

 

اینم یه شعر از قیصر  امین پور

خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی زندگیهای اداری

آفتاب زرد و غمگین پله های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین

آسمانهای اجاری

خسته از درهای بسته خسته از چشم انتظاری

خنده های لب پریده گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی پرسه های بی خیالی پارکهای این حوالی

سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام رابا غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری

روی میز خالی من صفحه باز حوادث:

در ستون تسلیتها نامی از ما یادگاری

|+| نوشته شده توسط تیر ماهی ها در جمعه نهم مرداد 1388  |
 و اما آخرين روزهاي....
سايه:

از پنج شنبه اون هفته (يعني ۱۸ تا ۲۵ تير ) در گير بوديم ، اولش كه با تحويل طرح سكوت همراه بود ،تصور كنيد كه تا حالا من براي خودم هم اينقدر كار نكرده بودم، مي دونيد من براي تحويل طرح خودم چيكار كردم ؟؟ آقا اولش كه سكوت رو به خانه دعوت كرده مسئوليت ۵ پرسپكتيو رو به اون واگذار كردم بعد اونو فرستادم خونشون و ۳ دوست گرامي ديگر رو (مينا،رويا،زهرا) به كار گماردم و اينچنين شد كه من يك روزه طرح خود را بستم.حالا فهميديد زرنگي يعني چي يا فهميديد دوست خوب يعني چي؟

سكوت:

بعد از تحويل طرح سايه نوبت به تحويل طرح مينا افتاد ، اين گروه به اصطلاح دوستان هر كار سختي رو به من محول ميكنند مينا هم از اين قانون پيروي كرد و ساخت ماكت و پرسپكتيو هاي داخليش رو به من واگذار كرد،من هم كه كلا متعلق به همه ي دوستان هستم با فداكاري تمام شب تا صبحي رو بيدار موندم و بالاخره كار اون هم تموم شد و تازه بعد از تحويل طرح ها بود كه شروع به انجام پرو‍‍‍‍ژه ي روستا كرديم.

سايه:

تازه وقتي شروع كرديم به عمق فاجعه پي برديم، درسته كه ما كل كارها رو در طول ترم انجام داده بوديم ولي اي دل غافل زهي خيال باطل، بايد ۶۰ شيت آماده مي كرديم در طول ۲ روز .

سكوت:

كه البته ما فقط تونستيم ۴۰ تا نصفه تحويل استاد بديم ، البته با شرمندگي تمام

سايه:

آخه طبق برنامه ريزي اعضاي ۴ نفري گروه ما مي رسيديم تموم كنيم ولي سميرا براش مشكلي پيش اومد و ما رو اولين شب تنها گذاشت ،در واقع يكي از سريع ترين اعضاي گروه پر زد و رفت،من فكر ميكنم تموم اين بدشانسي ها به دليل شانس بد سكوته كه قبل از خودش در حركته.سميرا هم در بدشانسي كمبودي در برابر سكوت نداره ،خلاصه ما موجودات طفلك فقط ۴ ساعت در طول ۴۸ ساعت خوابيديم،باز ما ، سكوت اونم نخوابيد.

آهان يادم رفت بگم من از دو روز قبل يعني از شب بيست و دوم دقيقاً ۷۵ بار دقيقه به دقيقه به تمام بچه هاي خوابگاه رويا اينا تولد خودم رو گوشزد كردم اينقدر اينكار رو كردم تا بيچاره ها از خداشون بود كه منو با آژانس به خونمون بفرستند حتي تو خواب هم رهاشون نميكردم.خب كم كسي كه به دنيا نيومده بود.والله ...

سكوت:

به كلي يادم رفته بود تولد سايه(۲۳ تير) رو تبريك بگم .

خواهر خوبم طلوع ۲۴ خورشيد زندگيت رو تبريك ميگم.

سايه:

منم طلوع ۲۵ خورشيد زندگيت رو تبريك ميگم تا تو باشي سن منو اشتباه نگي من ۱۴ سالمه.

سكوت:

باشه من معذرت مي خوام ببخشيد اشتباه شد ايشون ۱۰ سال بيشتر ندارند

(سايه ۱۰ ساله از همدان)

سايه:

حالا بشنويد از روز تحويل پروژه ، استاد طفلك رو دقيقاً ا ساعت تمام ، تمامه گروه روستا كاشتند (البته منظورم اين بود كه ايشون رو منتظر گذاشتند)

سكوت:

استاد انگار خيلي از دست ما عصباني بود و انتظار كار خيلي بهتري رو داشتند ولي متاسفانه مثل اينكه به كلي وقتي پروژه ي پر از برگهاي خالي رو ديدند نا اميد شدند.

سايه:

ما هم براي رد گم كردن يك جعبه شيريني به مناسبت تولد به كلاس برديم ،البته استاد لطف كردند و نمره هاي ما رو دادند .

سكوت:

من پس فردا عازم خونه هستم و ممكنه تا آخر تابستون ديگه نتونم با سايه همزمان پست بزارم ولي سعي مي كنيم تكي تكي يه سري بزنيم .

سايه:

منم از هفته ي آينده سفرهاي استاني خود رو به همراه خانواده ي محترم آغاز ميكنم ولي حضور سبزم رو هرگز كمرنگ نخواهم كرد.

البته ما تصميم گرفتيم پروژ ه روستامون رو تموم كنيم چون اصولاً در قاموس ما كار نصفه نيمه نيست بنابراين احتمال اينكه ما يك ترم آينده رو هم از سواد استاد استفاده كنيم زياده.

جمله ي پايان ترم:

ذهن خالي كارگاه خداست

|+| نوشته شده توسط تیر ماهی ها در شنبه بیست و هفتم تیر 1388  |
 تولد یکی از تیر ماهی ها

سایه:

امروز ۱۸ تیر تولد سکوته، ای کسی که این پست را میخوانی بدان و آگاه باش که امروز دردانه ای وارد جهان هستی شده پس تونیز بامن با تمام وجود برای پیروزی اش دعا کن.

این ترم هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش گذشت. بعضی وقتها حس کردیم خدا هنوز از انسان نا امید نیست، یه وقت هایی دلمون واسه خدا تنگ شد،یه وقتهایی دیدیم که به ما لبخند میزنه راستی چقدر تو این ترم خندیدیم.

سکوت:

این روزها روزهای پر کاریه همه در تلاش اند که بتونند طرح های خود رو به خوبی ارائه بدهند، امروز از صبح با سایه چند بار تلفنی صحبت کردم تا بالاخره قرار شد از ساعت ۳ به بعد بیاد کمکم ، اومد کمکم ولی با دستی پر از کادو، اولیش کیک تولدی بود که مامانش تدارک دیده بود ، دومی کادوی باباش برای من بود و سومی هم کادوی خودش.( دستشون درد نکنه)

سایه:

ای بابا مهندس خواهش میکنم قابلی نداشت،صد سال به این سالها! ببخشیدا چون همه این حرفها رو میزنند منم گفتم کم نیارم.

سکوت:

تواین ترم از اساتید زیادی مطالب مهمی یاد گرفتیم از جمله مهندس محمدیان منصور که در کنار معماری زندگی رو به ما یاد دادند، مهندس عقیقی که به ما یاد دادند سر سخت و دقیق باشیم، مهندس فرهنگی که یاد دادند اجرایی تر فکر کنیم و به معماری تنها به عنوان یک هنر نگاه نکنیم ،مهندس جعفری که یاد گرفتیم اعضا را به شکل ""اعزا" بنویسیم اونم نه یکبار که چند بار در جزوه ی سازه تکرار کنیم!! (البته چیزای دیگه هم یاد گرفتیم ) مهندس طلایی که از ایشون یاد گرفتیم همه چیز رو تنها به کلید واژه تبدیل کنیم و ...

سایه:

از مهندس طلایی یاد گرفتیم کثرت در وحدت چه تفاوتی با وحدت در کثرت دارد!یا اینکه به قول ما ایرانی ها حسن کچل چه تفاوتی با کچل حسن دارد.از مهندس خزندی یاد گرفتیم علاوه بر خود سازه به زیر بنای آن هم توجه کنیم بنابراین سعی کنیم مدیر تر باشیم،و مهندس دیماری که از ایشون یاد گرفتیم همه رو دوست بداریم و با همه دوست باشیم تا شاید کمی انسان تر شویم.و مهندس نوروزیان هم یاد دادند اگر چه موضوع در هر طرح تغییر می کند اما هدف یکی است آن هم دو در کردن کلاس است.

سکوت:

دوباره که مبانی نظری مون گل کرده ،آخه حرفهای نصف شبی بهتر از این هم نمی شه مثلاً ما داریم طرح هامون رو پرزانته می کنیم اونم با مداد رنگی های یکی از اساتید البته فعلا فقط در طرح من استفاده شده .

سایه:

بین خودمون بمونه من اصلاً به این دلیل اومدم به سکوت کمک کنم که ....

حالا گذشته از این حرفها یاد همه ی روزهای این ترم بخیر،یادته روزهای کلاس زبان که ترجمه ی ما تا آخر کلاس میرفت استاد لبخندی میزد و میگفت: تو روخدا ترجمتون رو دست خودتون نگهدارید و به کسی ندید؟ یادته چقدر حرف گوش کن بودیم

سکوت:

یادته روزهای کلاس سازه که همش کارمون شده بود غلط املایی جزوه رو در آوردن ، یاد روزهای کلاس پرسپکتیو بخیر همیشه آخر ساعت گروهمون ۱ ساعتی طفلک استاد محمدیان رودر گیر سوال هامون می کرد.؟

سایه:

یادته اینقدر حرفهای استاد طلایی رومیفهمیدیم که ته کلاس می نشستیم و کلاس رو نقد میکردیم!؟ یادته آقای ملایری میگفت با هم بخندیم به هم نخندیم که چقدر هم بچه ها مراعات میکردند!؟ یادته چند قرن طول کشید تا پروژه ۵۰ صفحه ای ما در برابر پروژه ی ۵ صفحه ای بچه ها قد علم کنه!؟ 

سکوت:

بعد از ظهر های پر کار سه شنبه با صدای اساطیری شجریان که همراه بود با انجام کار های روستا و اعتراضات استاد و آهنگ های شوفری مینا

سایه:

یادته چقدر رومون زیاد بود هر هفته همون آهنگ ها رو هر چند با تشدید اعتراضات با صدای بلندتر گوش میدادیم!؟

سکوت:

امروز هر ساعتش برای من خاطره ای شد ساعتی که سایه و دختر عمه ام سر اینکه کدومشون کیک خودشون بیاره دعواشون شد آخه امسال ۲ تا کیک برام تهیه شده بود البته با جنجال بالاخره سایه پیروز شدو شمع کیک اون فوت شد با دو تا شمع آرزو که منم به نیتش دو تا آرزو کردم.

سایه:

یه مشکل بزرگ برامون پیش اومده برامون دعا کنید

خداوندا ما را کم اما همیشه دوست داشته باش

سکوت:  

                      الهی آمین

 

 

|+| نوشته شده توسط تیر ماهی ها در جمعه نوزدهم تیر 1388  |
 
 
بالا