روزهای گرم تبدار تابستان هم یکی پس از دیگری میاد و میره.
این روزها زیادی فلسفی شدم. شب و روز به تو فکر میکنم تویی که مامان تو بچگی میگفت تو آسمونایی!
دیروز یه هواپیمای دیگه هم سقوط کرد وباز کسی حرفی برای گفتن نداشت من باز به آسمان به سمت تو که در همه جایی نگاه گردم! خدایشان بیامرزاد.
دارم تصمیمای بزرگ میگیرم کمکم کن نمیخوام اشتباه برم به قلبم بیا راهنماییم کن.
این روزها روزهای خواب و کتابو کبابن! یعنی بیکاری مطلق
دلم واسه سکوت تنگ شده! این روزا مامان و بابا سعی در قانون مند کردنم دارن البته اگر بتونن روح سرکش شهر آشوب منو سر جاش بنشونن! عمرا بتونن!
امروز رفته بودم تسویه یه بار دیگه خاطرات دو سال واسم زنده شد. در طول مسیر با محمد رضا دست به یکی کردیم و هرچی آهنگ راک بود با صدای بلند گوش کردیم. بابا هم فقط واسه برگشتمون خط و نشون کشید طفلک!
به نظر من اگر برای کارهای اداری به جایی میرید هیچوقت یه پدر منظم و دقیق و با خودتون نبرید چون بیچارتون میکنه!
برگشتنی بابا حالی ازمون گرفت که نگو یه سی دی قدیمی که فقط به درد خوابیدن میخورد رو به ما تحمیل کرد من که خوابیدم بیچاره محمدرضا تا همدان ساکت و مودب رانندگی کرد. کمی هم سر به سر بابا گذاشیم که با مانع نصیحت تصادف کردیم.
و اما من(سکوت)
این روزها حسابی درگیرم، در گیر خانواده،درس و ....
دارم روی یکی از مهمترین تصمیم های زندگیم فکر میکنم کمتر از یک هفته وقت دارم و از خدا میخوام که کمکم کنه بتونم عاقلانه و بدون درگیر کردن احساساتم به نتیجه برسم .شاید این تصمیمم در واقع مهمترین تصمیم هر کس تو زندگیش باشه ،حالا اینکه واقعا چه آینده ای پیش روی ما آدماست خدا داند و بس.
نمیدونم همه تو این مرحله از زندگیشون چه جوری برخورد میکنند ؟و چطور با مسائل کنار میان؟
و اینکه این تصمیم من خیلی زوده و یا اینکه به موقع است خودم هم نمی دونم!!
اینم یه شعر از قیصر امین پور
خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی زندگیهای اداری
آفتاب زرد و غمگین پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین
آسمانهای اجاری
خسته از درهای بسته خسته از چشم انتظاری
خنده های لب پریده گریه های اختیاری
عصر جدولهای خالی پرسه های بی خیالی پارکهای این حوالی
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام رابا غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری
روی میز خالی من صفحه باز حوادث:
در ستون تسلیتها نامی از ما یادگاری
|
+| نوشته شده توسط
تیر ماهی ها در جمعه نهم مرداد 1388
|